روایت یک صبح سرد زمستانی

درخواست حذف این مطلب

بسم الله

برادر مهربانم را آوردند،

نشستم لبه ی قبر،

به پدر قول دادم آرام باشم!

با هر کلمه ی بابا، توی قبر، انگار یکی با گیوتین گردنم را می زد!

بابا لحد ها را که گذاشت،

زل زد توی چشمم،

وحشت کرد!

همه ی صورتم خونی شده بود،

شاید بهتر بود ناخن هایم را می گرفتم!

عزیزی لبه ی لیوان را فشار می داد به لبم و توی گوشم داد میزد،

زهرا گریه کن لعنتی! دق می کنی! گریه کن!

.

.

+ مرحمتی کرده شهید عزیز ما را، شهید عزیز تر از جان ما را، به فاتحه ای مهمان کنید